آبی گرام



 اون لحظه هایی که سکوت میشم، اول می‌پرسه فکرت کجاست؟ و بعدش که می‌دونه هر چی تلاش کنه، بازم سکوت می مونم، یه آهنگ می‌فرسته.مثل اون شب.اول از ماجرای عاشقانه ی آهنگ گفت، از زنی که عاشق  آدم شرور به اسم جانی گیتاره، که با وجود تمام بدی های این آدم، از خوبیاش میگه، انگار تنها کسیه که درون خوب این آدمو دیده.آهنگ مال وقتیه که این مرد شرور کشته شده.نمی‌دونم چقدر این داستان رو به خودش نزدیک میبینه، اما اینو می‌دونم که این داستان بهش نزدیکه.

غم انگیزترین آهنگیه که فرستاده

میدونین قسمت عجیب این پست چیه؟ طوری حرف زدم که انگار هنوزم هست.

بیست و نهم مصاحبه دارم و دارم با حماقت این روزام و غرق خیالات بودن، باز فرصتمو میسوزونملعنت به من.

دعا.


پ.ن: من تحبس الدعا شدم؟ بگو بهم.بگو بهم اگه تحبس الدعا شدم.شاید کاری کنم، شاید چاره ای پیدا کنم، شاید ازین تاریکی بتونم نجات بدم خودمو.بگو بهم.قبل اینکه دیر بشه.


از نوشتن مطلب قبلی پشیمون شدم و ترجیح دادم به صورت چرک نویس باقی بمونه، بار منفیش برای خودم زیاد بود.


تصمیم دارم به صورت مستمر کروکی  بزنم و زمان مطالعم رو بیشتر کنم، کتابی که الان میخونم جز از کل هست، گرچه بعضی قسمتاش به شدت واقعیت زندگی رو توی صورتم میزنه و دردناکه، ولی به هر حال باید تمومش کنم. کم کم میرم سراغ ما بقی کتاب های نصف و نیمه.


باید هر چه زودتر ازین مرحله زندگیم گذر کنم، بیش ازین موندن، ارزشش رو نداره و تنها حسرتم رو اضافه می کنه.


پ.ن: بگذار به راه تو باشم.






فردا میرم پیش روانپزشک، بی اندازه نیاز دارم که با روح و روانم مهربونتر باشم و پرونده چندین ماجرا از کودکی تا امروز رو برای همیشه ببندم.


دوباره این روزا یاد گل پنبه جان زندگیممنه سال گذشت.چه جوری دووم آوردم نه سال نبودنش رو؟ آدمی به طور موذیانه ای قویه.حتی اون زمانی که فکر می کنه ضعیفه هم قویه.


پ.ن: فاستجب.فاستجب.فاستجب.


شاید تقصیر غروب جمعست.شاید هم حق داره امروزم که تا این اندازه غمگین باشه.


پسرجان از هفته پیش هر روز مواد مصرف کرده، هر روزروانشناسش گفت تا چهارشنبه قطعی میگه بهمون که باید بفرستیمش بیمارستان اعصاب و روان تهران یا نهاینجا مرکزی که نوجوون چهارده ساله رو نگه داره، ندارنو من بازم به تکرار این سوال میرسم که دنیا چرا این شکلیه؟ چرا یه بچه اونقدر بی پناهه که بارها به من بگه خاله من از هفت سالگی مواد کشیدم، مشروب خوردم، تو چهارده سالگی خلافی نیست که انجام نداده باشمهوم.بزرگ؟ دنیا چرا این شکلیه؟


حرفای زیادی بینمون زده شد، حرفایی که هیچوقت من رویایی خیالپرداز فکر نمی کردم به کسی بگمشون و یا از کسی بشنومشون.


_ خوشحالم بعد از اون پنج سال دوباره باهات حرف زدم.و خوشحالترم که این یه سال بعد هر بار خداحافظیم، باز اصرار کردی و من بازم حرف زدم. عمیقا خوشحالم که ته این گفتگو اینطوری قشنگه. 

+حیفخیلی حیف.و اون دنیای خوب .


برام آهنگ یاور همیشه مومن داریوش می فرسته، آهنگ نماز فریدون فروغی، شکایت سوگند، بنگ بنگ نانسی سیناترا، حادثه داریوش و دیشب بعد از یه مدت طولانی سکوت، آهنگ دنیای بعد تو از گروه سون. هر بار با شنیدن آهنگاش گفتم تو شبیه یه عاشق منتظری.و هر بار گفت تو توی هند زندگی می کنی


_این آهنگا رو به یاد کی میشنوی؟ این نوشته ها رو برای کی مینویسی؟ .

+هیچ کس 


+ میخوام یه چیز احمقانه بگم بهت، یه چیز به شدت احمقانه و حتی هندی.من به داشتن فرزند هیچچچچچ باوری ندارم، حتی قبولش ندارم،  اما حس خوبیه تو مادر بشی، توی اون دنیای خوب.دوست دارم یه چیز زنده ی مشترک با تو رو.

و چقدر سرد و بی رحم بودم در مقابل این حرف و چه اندازه از درون درد کشیدم بعد شنیدن این حرف.


پ.ن: شما حواست هست به هممون.شما حواست هست.


بعد از سه سال.خداحافظی کردم باهاشون.یکی یکی توی آغوش گرفتمشون، بوسیدمشون و آرزوهای خوب بدرقه ی باقی زندگیشون کردم.عجیب بود، خداحافظی غریبانه ای بود.شاید چون آخرین نفر از نسلی بودم که پافشارانه دلش میخواست بهشون کمک کنه، آخرین نفر از نسلی که ایرانی میدونستشون، آخرین نفر از نسلی  که  به جای دل سوزوندن واسشون، سعی کرد تواناییهاشونو ببینه و کمک کنه پرورش بدن استعدادهاشون رو.آخرین نفر از نسلی که به جای تمرکز روی و خشمی که توی جامعمون بهشون وارد میشد، روی یادگیری زبانشون تمرکزمی کرد.اما اشتباه میکنم.مطمئنم بازم آدمای خوب و حتی خوبتر سر راهشون قرار میگیره.

قالب وبلاگ رو عوض کردم آجر آبی

اولین کروکی که اینجا ثبتش می کنم.حوصله ی ویرایشش  رو ندارم، همون عکسی که مدتها پیش تو گوشی گرفتم، آپلود کردم.

پ.ن: شما حافظ همه ی بچه های دنیایی.و همین بس که همشون رو سپردم به پناه همه ی غریبانگی های این عالم.


روی تخت کنار پنجره اتاق مهمان نشستم.کاغذ پوستی ها روبرو م.اتودی که از سال اول دانشجویی، نزدیک به دوازده سال، دارمش توی دستمهطرح خانه ی سپید رو میزنم.همایون داره میخونه رفت آن سوارو با خود یک تار مو نبرده. کاش میتونستم این لحظه رو تا ابد کش بدم.ای وجه از تنهایی رو، این وجه از وجودم رو


پ.ن: آینده نزدیک متزل و لرزانه.توی هاله ی غبار گم و ناپیدا.اما من شما رو دارم آبی ابدی


سرم رو گذاشتم روی کاشی های آبی حرمتون، و تنها نگاه می کنم به پرچم بالای گنبد که با اشارات نسیمی در حال حرکته.بی هیچ فکری.بی هیچ حرفی.که شما صبورترین این عالمید در شنیدن دردهای بی درمان.

روز دهم من اینگونه گذشت.در خیالی ترین وجه ممکن.


پ.ن: آشتی؟.


 این بار ضربه کاری بود.اما خوبم، خوبم، خوبم.

دلتنگی نیمه شب، دستم رو گرفت و  کشون کشون آوردم اینجا و  نشونم داد هنوز دوستانی هستن که غریبه اند و عجیب آشنایانی عمیق.شکر برای بودنتون


پ.ن: مثلا به خیالی باطل، رو برگردانده باشم به سوی دگرولی مگر از تو گریزی هست؟


محکم بغلش کردمو گفتم.قوی شو دوباره دختر، این زندگی واسه آدمای ضعیف جا نداره.

محکم بغلش کردمو گفتم. تا میتونی برقص وسط این میدون جنگ.

محکم بغلش کردمو گفتم تنهات نمیذارمتنهات نمی ذاره.

خندید. آروم و رنجور. اما خندید.


بهش نگاه میکنم توی همون بک گراند همیشگی.اما کسی میبینم که گوشه ای زیر سایه یه درخت تنومند نشسته، به زخم هاش نگاه می‌کنه و یادش نمیاد این خرده شیشه ها کی تو تنش فرورفته، اصلا چرا هنوز این خرده شیشه ها توی تنش هستن، از پی کدوم حادثه این همه خرده شیشه تو تنش جا مونده.و بعد  از یه مدت طولانی خیره موندن به زخم هاش، آروم آروم شروع می کنه به در آوردن خرده شیشه ها از تنش.وسط همین حالت منگ و گیج. مطمئنه زخم هاش خوب میشن، مطمئنه از بعضی زخم هاش هیچ ردی باقی نمی مونه، مطمئنه برای درمان رد عمیق بعضی زخماش همه ی تلاششو می کنه.مطمئنه نمی ذاره بعضی زخماش کاری تر بشن.

بی اندازه این تصویر و این آدم  رو ستایش می کنم.


بعد از نه روزسلام بر سی.


پ.ن: املأ قلبی بالیقین.

 و تو چه می دانی.شاید موعدش نزدیک باشد.

و او که به شدت کافیست.


بعید میدونم از ح چیزی گفته باشم

لابلای درگیری های عجیب غریب این مدت، یه روز  پیام داد و  گفت که خوشش میاد ازم. ح پسر آرومیه که پدرش و برادرشو تو نوجوونی از دست داده و مامانش بعد از یه مدت دوباره ازدواج میکنه و الان تنها تو این شهر زندگی می کنه، از معلما و پسرای واقعا دلسوز خانه علمه.ولی من هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم و  به عنوان یه همکار باهاش در ارتباط خیلی محدود بودم. از همون اول گفتم نه، اصرار کرد، باز گفتم نه.و بعد بار دوم نه شنیدن، تماس گرفت که بیاد خواستگاری! این رفتارش رو گذاشتم به پای احترام همراه با خجالتش و نابلدیش چون هیچ روحیه ی لطیفی کنارش نیست که راهنماییش کنه. این بار دلم نیمد که باز صراحتا بگم نه، و وقتی پیام داد که اجازه بده ازین طریق بیشتر با هم آشنا بشیم، گفتم بریم بیرون تا ببینم حرف حسابت چیه!

محل قرار رو نزدیک بافت قدیمی شهر گذاشت، وقتی رسیدم با دستپاچگی گفت به خاطر رشتت گفتم اینجا همو ببینیم و از عکسای اینستات حس کردم به این بناها علاقه داری.یه لحظه به این فکر کردم که تا چه اندازه دنبال شناختنم بوده این مدت و اینکه از رصد عکسای اینستام به این نتیجه رسیده که کنار مسجد جامع شهر که بی اندازه عاشقشم، قرار بذاره. همه ی این فکرها یه حس حسرت توی من زنده کرد و کمی دلم رو نرم کرد در مواجهه و گفتگو باهاش.با هم حرف زدیم، و از علاقش گفت و از دلیل چرایی نه گفتنم پرسید.براش توضیح دادم و به شدت احساس کردم چقدر ازون دست پسرای شکننده با روح لطیفه.دم آخر گفت یعنی هیچ راهی نیست؟ در جواب تنها نگاهش کردم همراه با تاسف.شاید هم ناراحتی عمیق

 البته نذاشتم حس کنه که بهش بی توجه بودم و  به رفتارای توی خانه علمش نقد کردم  و گفتم اینقدر پسر مظلوم و ساکتی نباش.کمی خودخواه باش و اجازه نده بقیه از این خوب بودنت استفاده های نابه جا کنن.حتی بهش گفتم اونقدر پسر خوبی هستی که اگه بخوای  یکی از دخترای خانه علم رو که خیلی قبولش دارم، معرفی میکنم بهت.البته که از قبل میدونستم اون دختره یه علاقه ی پنهانی به ح داره و اگه ح اونقدر تنها نبود، به هیچ وجه، به هیچ وجه این کارو نمی کردم. 

در نهایت خوشحالم ازین بابت که خداحافظیمون با لبخند و یه حس سبک خوب همراه بود.


پ.ن: می آیند.می روند.می آیند.می روند.اما تو.درست اونجا که  فروغ میگه: زندگی گر هزار باره بود.بار دیگر تو.بار دیگر توبار دیگر تو.


وقت بیرون اومدن از خونه شون بغض کردو هلم داد سمت مبل ها، گفت خاله تو بشین، بغلش کردم و گفتم دو ماه دیگه می بینمت

وقت پیاده شدن از ماشین، بغض کردو دستمو گرفت و گفت خاله تو نرو، بغلش کردمو گفتم دو ماه دیگه می بینمت

وقت خداحافظی توی ایستگاه، زد زیر گریه و گفت خاله  تنهام نذار، بغلش کردم، اشکاشو پاک کردم، و گفتم  دو ماه دیگه میبینمت

توی قطار زل زده بودم به دل دل زدن لامپ بالای سرم و فک میکردم به کودکی خودم، به روزایی که مادربزرگ و پدربزرگ می آمدند و وقت رفتنشون، لنگ کفشی، عینکی، عصایی، چیزی ازشون کش می رفتم که اینطوری بمونن و  بعد پیدا شدن گم شدشون، می زدم زیر گریه که با اشک هام نگهشون دارم و دست آخر بغلم میکردن و  می رفتن و من می موندم و اشک هام

لابلای همین فکرها بودم که نامهر. پیام داد دلتنگتم

مکث کردم ولی نتونستم دلخور بشم

در جواب نوشتم منم

و دوباره گفت از دوست داشتن بی اندازه

و دوباره شنید از دوست داشتن به اندازه

و دوباره گفت چرا تو

و دوباره شنید چرا تو

و دوباره تمام شد

و دوباره تمام شد

و دوباره تمام شد


پ.ن: چه کنم که ناامیدی از درگاه تو رو یادم ندادن، یادش نگرفتم.



شاید گربم هاری گرفته باشه، سه روزه یه حال اسفناکی داره، نه میتونم نزدیکش بشم چندان، نه دلم میاد نادیدش بگیرم، اگه تا شش روز دیگه بمیره قطعا هاریه و خودمم باید برم واکسن بزنم، امروز دوباره تلاش میکنم بگیرمشو  ببرمش دکتر.از یه چیز مطمئنم، اگه هاری داشته باشه، دیگه هیچ گربه ای رو نگه نمیدارم ازین به بعد.منی که نه سال پیش قید نگهداری گربه رو زدم و پارسال با دیدن یه بچه گربه که وضعیت ناجوری داشت، دوباره دلم به رحم اومد بد شد.

یه چیزی بگم آروم و قایمکی بهت آبی گرام؟ نامهربان بزرگترین اشتباه من بود، پاک نمیشه.پاک نمیشه.پاک نمیشه.


پ.ن: تنها آبی ابدی زندگیم


گذشته، به ویژه کودکی، چه تاثیرات عجیبی که روی تمام دوره های زندگی نمیگذارههمه ی اون اتفاقات، همه ی اون گریه ها، همه ی اون جیغ ها.گرچه خاموش و خفته، اما آتش زیر خاکستر.


هاری نداشت.آنفولانزا داشت، شاید اصلا آنفولانزا گرفت که برم کلینیک دکتر، روی میزش کتاب آیلتس ببینم، و بگم اگه کتابای کمبریج رو میخواد من دارم، میتونم امانت بدم بهش.چون کتاب به شدت گرون شده.دکتر یه پسر بسیار ساکت، خجالتی و باهوش تو تشخیصش از خراسانه، نمیدونم چرا اینجاست، ولی کاملا مشخصه که شرایط مالی سختی رو میگذرونه،کلینیکش حتی پنکه نداشت. جمعه که کلینیک نبود و پیشوکو رو بردم دم خونش تا آمپولشو بزنه، متوجه شدم تو زیرزمین نمور یه خونه قدیمی تنها زندگی می کنهواقعا تاسف باره این وضعی که مملکتمون توشه و بیش از هر قشری جووناش دارن آسیب میبینن، به هر حال فک کردم با امانت کتابای کمبریج اینطوری شاید بشه کمکی کرد بهش.گرچه خودم به شدت زمین گیر این مملکت شدم، ولی خوشحال میشم بتونم ذره ای به کسی که میخواد بره کمک کنم.البته کسی که بدونم به تمام معنا تلاش میکنه بره دنبال استعدادهاش.نه کسی که صرف تنبلی میخواد از شرایط فرار کنه و یا بقیه رو موظف میدونه که از تجربه هاشون در اختیارش بذارن.


به میم پیام دادم که فقط ادای وظیفه کنم و تولدشو تبریک بگممثل همیشه شروع کرد به غر زدن از اوضاعش.به شدت بیزارم از آدمایی که فک میکنن بقیه اوضاع خوبی دارن.و یا از بدبختیاشون میگن تا بقیه مبادا بهشون حسادت کنن اونم آدمی مثل من. باورم نمیشه میم یه زمانی دوست صمیم بود.چقدر عجیبه واقعا.خوشحالم براش که رفته از ایران و داره آرزوهاشو دنبال می کنه و متاسفم براش که رفتنش باعث شد اینطوری خط بخوره از زندگیم.


دومین باریه که اینستا رو دی اکتیو می کنماما اینبار روی دی اکتیو موندنم پافشاری کردم، و الان بعد حدود یه ماه و نیم به شدت خوشحالم ازین قضیه.به شدت ازین حجم آدمای کات شده از زندگیم وسکوتی که به جای بودنشون، نشسته، خرسندم.تنها دلم برای صفحات معماری و عکسای معناگرا تنگ شده بود، که اونم با وجود پینترست جبران شد. از عکاسی های خودمم یه آرشیو درست کردم.شاید روزی نمایشگاه زدم، میدونم که در حد نمایشگاه هست، اینو از بازخوردای اینستا متوجه شدم.


دوباره دستم گرم شده و خطوط کروکیام قوی.چقدر راضیم از رشته ای که خوندم و بازم میخوام بخونم و بیش ازون، چقدر از خودم راضیم که توی این رشته میتونم پیشرفت کنم.حتی توی این اوضاع آشفته بازارشاید یکی از کروکیام رو اینجا بذارم یه دفعه.


طراحی یه خونه دیگه بهم پیشنهاد شد تو اصفهان.کنار یاد گرفتن چیزای جدید، همیشه طرح زدن و ساختن تونسته افسردگیم رو به شدت کمرنگ کنه.


یه بار بهش گفتم you reshape me like a butterfly origamiیه طور ناخوشایند عوضم کردی.ناراحت شد خیلیاما هیچوقت قسمت اول آهنگ رو بهش نگفتم .you show me everything my heart is capable of


نمیدونم چرا این همه اشتباه می کنم و تصمیمای اشتباه میگیرم، شاید زمانی هایی که باید اشتباه می کردم، زیادی درست بودم و الان اون حجم از اشتباه ناکرده تو  وجودم تلنبار شده.اما میدونم عجیب بخشندست.


پ.ن: چندان مطمئن نیستم که زندگی توی دور فراز یا فرودشهاما میدونم به خوب کسی سپردمش.


خیلی نتونستم با روانپزشک حرف بزنم، از قبل این رو میدونستم که قرار نیست تو یه جلسه وجه پررنگی از خودم رو نشون بدم.دو تا مشکل سطحی رو گفتم، در عرض پونزده دقیقه، گفت افسردگی دارم و قرص داد، البته که این رو خودم میدونستم.ولی به عنوان اولین قدم برای نوازش روح و روانم، بدک نبود.


گوش دادن به پادکست رو شروع کردم، قبل خواب.برای گریز از فکر و خیال ها.و همچنین به عنوان یه جایگزین بهتر برای ماده مخدر قبلی(اینستا).البته بین پادکست و پینترست شک دارم که کدوم جایگزین بهترین.


اردیبهشت داره قد می‌کشه و من تمام ذوقم.


پ.ن: نشود فاش کسی آنچه میان من و توست.


امشب دوباره بردیمش روانشناس.به روانشناس گفته از اون روز نکشیده دیگه و یه کار جدید پیدا کرده.آبدارچی یه شرکتروانشناس گفت دو هفته بهش مهلت بدین.اگه سر این کار موند و تو این دو هفته نکشید و قرصاشو مرتب خورد جای امیدواریه.


امروز تولدش بودپارسال تو روز تولدش بهم گفت فک کن تو یه کشوری.میخوام فتحت کنم.و من سر همین جمله باهاش دعوا کردم و یه ماه حرف نزدم.میدونم خودخواه بودم.ولی همون روزا تصمیم گرفتم سال بعد این رفتارمو به هر شکلی که شده جبران کنم، حتی اگه باهاش حرف نمی زدم.برای همین دیشب یه تبریک رسمی فرستادم. همین.


پ.ن: تو با منی.هر جا که باشم.تو توی قلب من هستی تا ابد.آبی بی کران زندگیم.و برای هزارمین بار.شکر شکر شکر که دارمت.


 می شد شبیه خیلی های دیگه با نگاه هر کسی از ظن خود شد یار من ماجرای مرموز و عجیب کشتن آدمی به واسطه ی آدم دیگه  رو شرح و بسط داد

اما ترجیح بر اینه از لحظه ای بنویسم که دیشب نزدیک اذان صبح، وقتی نگاه به آسمان بود و ناگفته ها خفته در عمیق ترین لایه های پنهان دل بعد از نزدیک به یازده سال. گذر شهاب سنگی در ظلمات شب اتفاق افتاد.


پ.ن:ای آبی ابدی. ما را با همه ی زشتی هامان .در آغوش خود تنگ بفشارید.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

کاره های هک و کسب درآمد فروش آنلاین محصولات سبز دوست داران سئو یک استوپید فروش و عرضه مستقیم پارکت لمینیت و قرنیز برگرد...هرآنچه دارم عاشقانه برای تو دانلود رایگان نمونه سوالات اتوکد کاردانش مغز برتر | تندخوانی | افزایش حافظه | تمرکز |مطالعه مزکز تخصصی پوست و لیزر شانا شب پرستاره